غمگینم...
خیال می کنم
دچار آن ترنم غمگین فاصله ها شدم
دچار کبودی رنگ ها
دچار خاک غبار آلود بارون خورده
دچار یعنی احساس کردن حس عاشقانه ی رابطه ها
در غربت نیستم و زندگی نمی کنم
ولی احساس غریبی میکنم
احساس میکنم
غباری بر دلم نشسته
و کسی نیست که آن را پاک کند
کسی که
دوره ی نجات را گذرانده باشد
کسی که
قدر چشم را بداند
تا مروارید اشک در آن جاری شود
کسی که گل کاغذی را هم در دسته ی گل ها جای دهد
کسی که شاپرک را نمی کشد
کسی که از ماهیگیری بیزار است
کسی که قاتل نیست!
کسی که پروانه را می فهمد
کسی که حس غلت زدن ماهی در خشکی را
حس می کند
کسی که
شب ها می خوابد و صبح ها متولد می شود
کسی که
به سن بلوغ می رسد و گریه می کند
کسی که
پی غریزه به دنبال بازی می رود(۱)
و احساساتش را آزادانه بیان می کند
و تو شاید آن باشی
شاید...
غمگینم
روح من نمی خندد
روح من نمی دود
روح من بیکار است(۲)
روح من ثانیه ها را می شمارد
تا به یارش برسد...
غمگینم
ومنتظر
انتظار
انتظار کلمه ی مبهمی است
که به سمت ادراک روح می رود
ولی نمی رسد
شوق را دیگری از او نمی گیرد
و او هنوز در راه است
در راه دچار بودن
در راه خنکی سیب
در راه...
راه همان ابهام است
همان مجهول ریاضی حیات
راه چیزی نیست که نتوان آن را بیان کرد
ولی
مسیری است که نمی توان آن را ادامه داد
راه رهآورد دلتنگیست
دلتنگی که تنها چاره سازش تو باشی
و ای کاش که باشی...