گریه بی صدا
هیچگاه
دل آنان که بیصدا
گریه میکنند را نشکنید.
اینها کسی را برای
پاککردن اشکشان ندارند!!
صورتم را آب ميزنم ؛
دلتنگى ميچسبد گوشه راست آينه
لباس ميپوشم ؛
دلتنگى ميخزد زير پيراهنم
مينشيند روى سينه چپم
سردش ميشود
ميلرزد ،
ميلرزد ،
ميلرزد …
دلتنگ که باشی
هوای بارانی و آفتابی برایت فرقی نمیکند...
دلتنگ که باشی
غروب جمعه و شنبه و یکشنبه فرقی نمیکند...
دلتنگ که باشی
صبح و ظهر و شب برایت فرقی نمیکند...
دلتنگ که باشی
فقط دلتنگی...
دلتنگ لحظه ها، ساعت ها، روزها، هفته ها، ماه ها و سال های رفته...
دلتنگ خنده ها و گریه های یواشکی...
دلتنگ حرف های عاشقانه ی درِ گوشی...
دلتنگ که باشی
دلتنگی غوغا میکند...
دلتنگ که باشی
در و دیوار خانه ، گلدانِ گل شمعدانی ، حتی آواز بچه پرستوها نیز دلتنگترت میکند...
دلتنگ که باشی
فقط دلتنگی...
دلتنگِ کسی که نیست...
کسی که باید باشد ، ولی نیست...
نیست که در آغوش بگیردت...
نیست که لبخند را مهمان لبهایت کند...
نیست که نیست...
فقط دلتنگی ست و بس...
به کسی حالی کرد …
ریشه به جانت بزند...!؟
ﻣﻦ ﺁﺭﺍﻣﻢ ..
ﻓﻘﻂ ﮐمى ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺍﻡ ...
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﻡ ﺳﻨﮕﯿنى ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ...
ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻧﺬﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﻡ ﻧﮕﯿﺮﺩ ...
ﻫﺮ ﭼﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﻮﭼﻪ بى ﺧﯿﺎﻟﯽ ﻣﯿﺰﻧﻢ
ﺑﺎﺯ ﺳﺮ ﺍﺯ ﮐﻮچه ناراحتى در مياورد
ﻣﻦ ﺧﻮﺑﻢ ...
ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﺑﺎﻭﺭ نكن
نَــبضَـم کُــند می زَنـَـد...
قَــلـبَم تیــر می کِــشَـد...
دارَم صِــدآی خُــرد شُـدَنِــ اِحــسـآسـم رآ
لـآ بِـ لـآی چَــرخ دَنــدِه هـآی زِنــدِگـی می شِـنَــوَم...
نفوذ می کند در استخوان هایت
جاسوس می شود در قلبت ...
آرام آرام از چشم هایت می ریزد بیرون ...
جوری ته دل آدم
می مانند ,
می مانند ,
می مانند ...
اگر نه,
موریانه نداشت دلم !
باید گاهی بتراشند
تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود
دلتنگی هایی که جایشان نه در دل
که در گلوی آدم است
دلتنگی هایی که
میتوانند آدم را خفه کنند
بگـذاربــغــضــهــایــت
ســربـســتـــہ بــمـانـنـد . . . .
گـاهــےســبـڪ نـــشــوے
سـنـگــیݧ تـرے . .
بـــــے دلیـــــݪ بـــــیاد
اشــــــــڪ دلـــــتنگے نـــــیســـــت
اشــــــــــڪ بـــــے کســـــیہ
اگــــر راستگــویی ...
اگـــر با وفایی ...
اگـــر با غیرتی ...
اگر یک رنگــی ...
همیشه تنهایــــی ...
از خواب بیدار میشدم و میدیدم
یا بہ دنیا نیومدم
یا دنیا تموم شده
خســـتــــ〽️ـــہ ام از
خستـــــــ〽️ـــگی هام
حــــــــالِ مـــــَن
حـــالِ اَســـیری اســـت که هِنــــگامِ فـــــَرار
یـــــادَش اُفــــتاد کــــَسی مُنتـــــَظرَش نیســــت
نــــَرَفت ...
از اول قصه روشن بود
رسيدن مالِ آدم نيست...