سوتکی...

... نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد...

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت...

ولی بسیار مشتاقم...

که ازخاک گلویم سوتکی سازد...

گلوم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش...

تا که پی در پی دم گرم خویش را بر گلویم سخت بفشارد...

و سراب خفتگان خفته را آشفته تر سازد...

تا بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را.........

خلوت گاه...

دود میخیزد

ز خلوت گاه من

کس خبر

کی یابد از ویرا نه ام؟؟

هیچستان...

به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم...

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی،

سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست...

کودک پاک...

زمین 

دیگر آن کودک پاک

نیست...

ناگهان...

ناگهان 

دلت میگیرد

از فاصله ی آنچه میخواستی

و 

آنچه که هستی...

کیستم؟؟؟

کیستم؟؟؟

یک تکه تنهایی...

آخرین پیراهن...

گاهی

به آخرین پیراهنم

فکر میکنم

که مرگ درآن رخ میدهد...

برف ...

برف هرچه نرم تر و سبک تر 

ببارد...

سخت تر و سنگین تر 

می شود.

غم هم ....

تنهای تنها...

آنقدر تنهای تنهایم

که حتی 

نیستم با خود...

چیزی نیست...

"چیزی نیست" کلمه ایست، که آن را میگوییم...

وقتی که درونمان،

لبریز از... همه چیز است.

 

قاتل...

قاتل ها همیشه چاقو، تفنگ

قاتل ها همیشه اسلحه نمیکشند

گاهی قاتل های لعنتی اینقدر دیر

سراغت میاند، که میمیری...!

مبهم...

تکلیفم با خودم

معلوم نیست

تو دلم 

درده...

رو لبهام

خنده...

چراغ جادو...

حال بدی دارم

   انگار چراغ جادو در دست های تو باشد؛

                                                            و بدانی

آرزوهایت هرگز برآورده نمیشوند

                                                 با این حال

                                                                   هی آرزو کنی...!

دلتنگی...

دلتنگی 

هم حس جالبیست

داغ نیست

اما...

میسوزاند.

آهههههه...

حال آدم که دست خودش نیست
عکسی می بیند
ترانه ای می شنود
خطی می خواند
اصلن هیچی هم نشده
یکهو دلش ریش می شود... 
حالا بیا وُ درستش کن
آدمِ دلگیر
منطق سرش نمی شود
برای آن ها که رفته اند
آن ها که نیستند , می گرید
دلتنگ می شود
حتی برای آنها که هنوز نیامده اند... 
دل که بلرزد
دیگر هیچ چیز سرِ جای درستش نیست
این وقت ها
انگار کنار خیابانی پر تردد ایستاده ای
تا مجال عبور پیدا کنی
هم صبوری می خواهد هم آرامش
که هیچکدام نیست! 

آدم تصادف می کند... 
با یک اتوبوس خاطره های مست

بغض...

تنها کسی

که ساده لز کنار من

رد نمیشود

بغض است...

سلام میکند

مینشیند

و ساعت ها و روزها

دست هایش را میفشارد

به روی گردن من

بهترم یعنی...

نشستم چای خوردم شعر گفتم شاملو

خواندم

اگر منظورت اینها بود... خوبم...

بهترم یعنی!

دلتنگی...

هزاربار هم 

که از این شانه به آن شانه بغلتی،

این شب

صبح نمیشود

وقتی که دلتنگ باشی...!

 

خاطرات...

خسته و دلگير در شهري غريب

 مانده ام لبــــــريز از دلـــواپسي

دل پر از حال و هواي دوستــان

يـــاد از دوران شــاد اطلســـــي

يــــاد دوران رفاقتهــــــــاي دور

دوستـــــان عاشق و خيلي صبور

يــــادآن باران نم نم روي خــــاك

عاشقــــــان ساده با دلهاي پـــاك

ديگر امروز آن رفاقتها كجــاست؟

دوستان روي سخنها با شمــاست

مانده ام در سوگ اين دل مـردگـي

روزهــــاي پرسه در افســـردگـي

پس چه آمـــد بر سر آن زنـدگــي

سهـــم دلهامان همه شرمنـــدگــي

دوستـان رفتند و ما تنها شـــديم؟!

يا كــه ما مانديم و بي فردا شــديم

كاشـــكي ميشد دوباره گريـــه كرد

خاطــری از خاطــراتم زنــــده کرد

کاشکی می شد در این فصل غریب

لحظــه اي اندوه را شرمنـــده كرد